منصوریه شهرما

منصوریه در5کیلومتری شمال شرقی شهرستان بهبهان ازتوابع استان خوزستان واقع شده است.جمعیت آن تاقبل ازسرشماری سال نود 6500 نفربوده است.مردم منصوریه ازراه کشاورزی،باغداری؛فعالیت درکارخانجات صنعتی ازجمله شرکت سیمان ودیگرادارات شهرستان امرارمعاش مینمایند.منصوریه باهمت مردم ومسئولین دارای تاسیسات آبرسانی،مخابرات ،درمانگاه،کتابخانه خانه بهداشت،آموزشگاه فنی وحرفه ای،تعاونی روستایی ،آموزشگاه دخترانه وپسرانه تامقطع متوسطه ،بانک ،دوباب مسجدو4باب نانوایی است.قنات تاریخی منصوریه متعلق به دوره ساسانی میباشد.

شماراچگونه میشناسند
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: آلفردنوبل ، مدیریت ، دینامیت ، مخترع
شما را چگونه می شناسند؟
داستان مدیریتی
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!» آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: «آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.


یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

 
پیام تسلیت
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

باکمال تاسف وتاثردرگذشت زنده یاد(حاج احمدزمانی )رابه فرزندبزرگوارشان جناب آقای مهندس فضل الله زمانی  وخانوداه محترم ایشان تسلیت عرض نموده وازخداوندمتعال برای آن مرحوم، غفران الهی وبرای بازماندگان صبروسلامتی مسئلت مینمایم.

تقدیم به همه سرورانی که در مراسم مرحوم حاج احمد زمانی شرکت کردند .(زمانی)
دیوار
امروز تو را دیدم بر عکس به دیواری
گفتم که تو کی رفتی ، نا گه به یک باری
دیروز و شاید هم ،اندک به زمانی دیر
چسبیده به کار و بار ، مانند سر کاری

ناگه بخندیدی ، وانگه بگفتی ناز
تو هم بشوی چون من ، بر سینه ی دیواری
نوبت به صف ا ت گشته ، در صف نمانی چند
کاری که بباید کرد ، نسپار به فردایی
اشکی بکنی پاک ولبخند به لب خلقی
تو زنده دورانی ،دیوار به دیواری
ZAMANI.3.11.1390 or 23.1.2012                                                       


 
داستان بادیه نشین
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: صداقت ، رفاقت ، دوستی ، وفاداری

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب
می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را
با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام
شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.
باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر
نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی
خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به
بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از
آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از
همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را
نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم
راه بروم.
روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت
ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست،
پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول
بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو
بگویم.
بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا
دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش
مرا برآورده کن.
برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...
بادیه‌نشین
تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است،
زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند،
دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی
بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...