منصوریه شهرما

منصوریه در5کیلومتری شمال شرقی شهرستان بهبهان ازتوابع استان خوزستان واقع شده است.جمعیت آن تاقبل ازسرشماری سال نود 6500 نفربوده است.مردم منصوریه ازراه کشاورزی،باغداری؛فعالیت درکارخانجات صنعتی ازجمله شرکت سیمان ودیگرادارات شهرستان امرارمعاش مینمایند.منصوریه باهمت مردم ومسئولین دارای تاسیسات آبرسانی،مخابرات ،درمانگاه،کتابخانه خانه بهداشت،آموزشگاه فنی وحرفه ای،تعاونی روستایی ،آموزشگاه دخترانه وپسرانه تامقطع متوسطه ،بانک ،دوباب مسجدو4باب نانوایی است.قنات تاریخی منصوریه متعلق به دوره ساسانی میباشد.

داستان کوتاه ومطالب خواندنی
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳  کلمات کلیدی:

 

داستانی برای آخر هفته
زنجیرِ عشق

یک روز بعدازظهر وقتی «اسمیت» داشت از کار به خانه برمی‌گشت، سر راه زن مُسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. آن زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. «اسمیت» پیاده شد و خودش رو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی توقف نکرد، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟



که او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید، من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همان‌طور که من به شما کمک کردم. اگر شما واقعا می‌خواهید که بدهی‌تان را به من بپردازید، باید این کار رو بکنید و نگذار زنجیر عشق به شما ختم بشه!
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت داخل تا چیزی بخورد و بعد راهش رو ادامه بده ولی نتوانست بی‌توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می‌بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی‌دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می‌خواند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همان‌طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهی‌ات را به من بپردازی، باید این کار رو بکنی و نگذاری زنجیر عشق به تو ختم بشه!.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می‌کرد به شوهرش گفت: «اسمیت» عزیز، همه چیز داره درست میشه!

یک لبخند
چرا همه چیز بی‌فایده است؟

1) مدرسه رفتن بی‌فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف می‌کنه و اگه خنگ باشی تو وقت معلم رو!
2) دنبال پول دویدن بی‌فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو!
3) عاشق شدن بی‌فایده است، چون یا تو دل او را می‌شکنی یا او دل تو را یا دنیا دل هر دوی شما را!
4) ازدواج کردن بی‌فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده، بعد از 30 سالگی دیر!
5) بچه‌دار شدن بی‌فایده است، چون یا خوب از آب درمیاد که از دست بقیه به عذابه، یا بد از آب درمیاد که بقیه از دستش به عذاب هستند!
6) پیک‌نیک رفتن بی‌فایده است، چون یا بد می‌گذره که از همون اول حرص می‌خوری یا خوش می‌گذره که موقع برگشتن غصه می‌خوری!
7) رفاقت با دیگران بی‌فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوای دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشند!
8) دنبال شهرت رفتن بی‌فایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی، ولی وقتی مشهور شدی بقیه زیر پای تو رو خالی می‌کنند!

کوتاه اما عمیق همچون اقیانوس
درددل‌های کوتاه با پروردگار بزرگ

خداوندا؛ مرا یارى ده تا قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسى قضاوت کنم، قدرى با کفش‌هاى او راه بروم.
خداوندا؛ در این برهوت عاطفه هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست، گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن.
خداوندا! به ما آنچنان فراستی عطا کن که عشق را از هوس‌، بازشناسیم و نور رحمان را از تار شیطان تمیز دهیم و میان حقیقت و باطل حقیقت اندود، فرق بگذاریم.
خدایا؛ مرا به بزرگی چیزهایی که ارزانی کرده‌ای آگاه کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را بهم نریزد.
آن سوی دلتنگی‌ها همیشه خدایی‌ست که داشتنش جبران همه نداشته‌هاست.
خدایا؛ آنچنان غرق دریای غربت‌مان نکن که به هر خاشاک عاطفه‌ای دست دراز کنیم.
خدایا؛ کمکم کن تا درهایی که به سویم می‌گشایی ندانسته نبندم و کمکم کن تا درهایی که به رویم می‌بندی به اسرار نگشایم.
آرزوهایت رو یه جا یادداشت کن و یکی‌یکی از خدا بخواه، خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بوده.
در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یکساله باش که وقتی او را به هوا می‌اندازی می‌خندد، چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت.
خدایا؛ به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی‌همراه، جهاد بی‌سلاح، کار بی‌پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی‌دنیا، عظمت بی‌نام، خدمت بی‌نان، ایمان بی‌ریا، خوبی بی‌نمود، مناعت بی‌غرور، عشق بی‌هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی‌آنکه دوست بداند، روزی کن.
شادی امروزم را بخاطر نادانی دیروزم از دست دادم، خداوندا؛ نادانی امروزم را بگیر تا شادی فردایم را از دست ندهم.
از تمام داشته‌هایت که به آن می‌بالى خدا را جدا کن، بعد ببین چه دارى؟ به همه کمبودهایت که از آن می‌نالى خدا را اضافه کن و ببین دیگر چه کم دارى؟
کوله بارت را ببند شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم و بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم.

برای من، برای تو
پندِ عارف به جوان ثروتمند

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می‌بینی؟ گفت: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟ گفت: خودم را می‌بینم!
عارف گفت: دیگر دیگران را نمی‌بینی؟! سپس رو به جوان ثروتمند کرد و چنین گفت: آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه (شیشه) ساخته شده‌اند، اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شیء شیشه‌ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.

رازها و رمزها
7 دلیل برای اینکه از همین الان بخندید

آیا شما هم از جمله کسانی هستید که اغلب صبح‌ها با خلق پایین از خواب بیدار می‌شوند و نمی‌توانند از جای خود حرکت کنند؟ اگر پاسخ شما مثبت است، باید به شما بگوییم که این مشکل یک راهکار فوق‌العاده ساده و بدون خرج دارد. به گفته دکتر لائورل هاس، از کارشناسان علوم بهداشتی در آمریکا، راه‌حل این مشکل لبخند زدن است اگر بجای نشستن در خانه تلاش کنید تا با لبخندی روی چهره وارد جامعه شوید بزودی جواب این لبخند را از اطرافیان خود دریافت می‌کنید و حالتان بهتر می‌شود. دکتر هاوس در این رابطه می‌افزاید: هفت دلیل قانع کننده وجود دارد که به شما ثابت می‌کند «لبخند زدن» واقعا برای سلامتی شما مفید است. این دلایل عبارتند از:
1) لبخند زدن خلق شما را بهبود می‌بخشد: حتی اگر احساس خوبی ندارید، لبخند بزنید چون با این تغییر ساده نتیجه فوق‌العاده شگفت‌انگیزی می‌گیرید. وقتی شما به دیگران لبخند می‌زنید بازتاب این عمل از طرف مقابل به شما برمی‌گردد و او نیز به شما می‌خندد. این تعامل در نتیجه به بدن و ذهن شما القا می‌کند که شما واقعا خوشحال هستید.
2) لبخند زدن درمان استرس است: عضلات آرواره بطور معمول در هنگام استرس سفت و منقبض می‌شوند و وقتی شما می‌خندید به لحاظ فیزیکی این عضلات رها و شل می‌شوند. عضلات آرواره‌ای نیز به عضلات گردن متصل هستند که آنها هم اگر سفت و منقبض شوند منجر به بروز سردرد خواهند شد. بعلاوه وقتی می‌خندید استرس شما کمتر آشکار می‌شود.
3) لبخند سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کند: وقتی می‌خندید بدن شما بطور طبیعی در حالت آرامش قرار می‌گیرد و وقتی آرام باشید سیستم ایمنی بدن می‌تواند به طور مطلوب و مناسب به کار خود ادامه دهد. در این وضعیت بدن خیلی بهتر با آنفلوآنزا و سرماخوردگی مقابله می‌کند.
4) خندیدن فشارخون را پایین می‌آورد: مطالعات پزشکی ثابت کرده که وقتی با لبخند زدن چهره و ذهن شما آرام شود، فشار‌خون تان نیز بطور اتوماتیک پایین می‌آید.
5) خنده قاتل طبیعی درد است: آزمایشات تایید می‌کند که خندیدن باعث آزاد شدن طبیعی ترکیبات شیمیایی شامل آندروفین و سروتونین در بدن می‌شوند که هر دوی این ترکیبات کمک می‌کنند حس بهتری داشته باشید و احساس درد در شما کاهش پیدا کند.
6- خندیدن شما را جوان‌تر نشان می‌دهد: اگر همیشه لبخند بزنید خطوط و چین‌های پوست پیشانی و صورت شما باز می‌شود و چشم‌هایتان نیز جوانتر به نظر می‌آیند. هر لحظه که می‌خندید چند سال جوانتر از سن خود به نظر می‌رسید.
7) لبخند زدن شما را موفق و با اعتماد به نفس می‌کند: کسانی‌که با اعتماد به نفس بیشتری در جمع ظاهر می‌شوند، در کار خود موفق‌تر هستند. حتی وقتی در یک جلسه پُرتنش حاضر می‌شوید لبخند بزنید، خواهید دید که چه پاسخ متفاوت و موفقیت‌آمیزی از دیگران دریافت خواهید کرد.

جهت اطلاع
عاقبت وقت‌شناس نبودن

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، سیاستمدار مهمان تاخیر داشت، بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای حاضران صحبت کند.
کشیش رفت پشت میکروفن و گفت: سال قبل وارد این شهر شدم و انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی‌هایش، باجگیری، رشوه‌خواری، هوسرانی‌ و هر گناه دیگری که تصور کنید، اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده، ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت، عذرخواهی‌ کرد و سپس گفت: که به یاد دارد که زمانی‌که پدر پابلو وارد این شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم....!