منصوریه شهرما

منصوریه در5کیلومتری شمال شرقی شهرستان بهبهان ازتوابع استان خوزستان واقع شده است.جمعیت آن تاقبل ازسرشماری سال نود 6500 نفربوده است.مردم منصوریه ازراه کشاورزی،باغداری؛فعالیت درکارخانجات صنعتی ازجمله شرکت سیمان ودیگرادارات شهرستان امرارمعاش مینمایند.منصوریه باهمت مردم ومسئولین دارای تاسیسات آبرسانی،مخابرات ،درمانگاه،کتابخانه خانه بهداشت،آموزشگاه فنی وحرفه ای،تعاونی روستایی ،آموزشگاه دخترانه وپسرانه تامقطع متوسطه ،بانک ،دوباب مسجدو4باب نانوایی است.قنات تاریخی منصوریه متعلق به دوره ساسانی میباشد.

سبک زندگی » بهبود سبک زندگی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٤  کلمات کلیدی:

جزییات دوست داشتنینقش جزییات دوست داشتنی در زندگی

اجازه دهید داستانی را برایتان تعریف کنم:

عصر بود و داشتم از سر کار برمی گشتم، خسته بودم و در ضمن پیش از رفتن به منزل ناچار بودم برای انجام کار دیگری به جایی بروم. از آنجا که گرسنه بودم، تصمیم گرفتم از فرصت کوتاهم استفاده کرده و با یک ساندویچ رفع گرسنگی کنم؛ پس وارد ساندویچ فروشی شدم و ساندویچ خوشمزه ای سفارش دادم و مشغول خوردن شدم که صدای مجادله دو زن، یکی پیر و دیگری جوان، به گوشم رسید.


 
 
 
 
 
اگر از شما بپرسند «کل» مهمتر است یا «اجزایی» که آن را تشکیل داده اند، چه جوابی می دهید؟ البته که کل، تمام چیز است و جزء، فقط قسمتی از آن.
 

مجله اینترنتی برترین ها

 





مجله موفقیت - زهره زاهدی: اگر از شما بپرسند «کل» مهمتر است یا «اجزایی» که آن را تشکیل داده اند، چه جوابی می دهید؟ البته که کل، تمام چیز است و جزء، فقط قسمتی از آن. حالا فکر می کنید کل مهمتر است؟ برایتان توضیح می دهم که چرا فکر می کنم «جزییات» مهمتر از «کلیات» هستند و اساسا توجه به این مطلب چه نفعی به حال شما دارد.

درست است که جزء بخشی از کل است اما بدون همان جزء ناچیز، دیگر کل وجود نخواهد داشت.
در زمینه مادیات عدم توجه کافی به جزییات خسارت به بار خواهد آورد. در روابط، سرمایه گذاری ها، ازدواج، مناسبات شغلی و خانوادگی و حتی در مسافرت و تفریح اگر به جزییات توجه نکنید، کل را از دست خواهید داد.

این جزییات هستند که خوب و بد یک رابطه را رقم می زنند. ایجاد یک رابطه کل است؛ درست مثل کاشتن یک گیاه؛ اما با آب دادن، هرس کردن و کود دادن است که گیاه می شکفد و گل می دهد و نیز با ملاحظه ظرایف و جزییات است که یک رابطه برقرار می ماند. ازدوج امری کلی است اما توجه به جزییات است که یک زناشویی سنجیده و بارور را شکل می دهد.

در تجارت و سرمایه گذاری، بدون در نظر گرفتن جزییات کار اعم از زمان مناسب، شرایط اقتصادی، اجتماعی، نیروی انسانی مفید و تبلیغات مناسب و مواردی از این دست زیان و ورشکستگی محرز خواهد بود. حتی در موضوعات سفر و تفریح و لذت، این جزییات هستند که کیفیت را تعیین می کنند و نمونه هایی از این دست بسیارند.

جزییات دوست داشتنی

در موضوعات معنوی و اخلاقی هم تنها از جزء می توان به کل رسید و لاغغیر. فرض کنید خدای ناکرده در خود صفتی مانند خودخواهی یافته اید و از آن رنج می کشید و قصد غلبه بر آن را دارید. غلبه بر خودخواهی یک کل است اما بدون رعایت جزییات، عملی نخواهد شد. صفتی مانند خوخواهی یک شبه عارض نشده است و به همین دلیل یک شبه هم از میان نمی رود.

این استعداد معمولا از کودکی، آن هم به دلایل مختلفی از جمله توارث، تربیت، آموخته ها، تاثیرپذیری از اطرافیان و ... در فرد ایجادشده است و اگر آن را در خود نبینیم و به آن توجه نکنیم، در شرایط مختلف تقویت می شود و شکلی خاص به خود می گیرد. حال اگر بخواهید با چنین غول مقتدر و مزمنی دربیفتید، باید مسیری طولانی، مستمر و مملو از جزییات ریز را بپیمایید تا سرانجام بتوانید بر خودخواهی خود غلبه کنید؛ برای مثال انجام کارهای کوچک و مستمر هر روزه به کمک اراده، تمرین و انضباط از جمله این کارهاست.

خدمت به همنوع، عبادت، تامل و تفکر و خودسازی کلیاتی هستند که فقط به کمک جزییات عملی خواهند شد.

اگر هر عملی با توجه به جزییات ظریف و دقیق انجام نشود، بی معنا می شود و کیفیت و کاربردش تنزل خواهد کرد.

اجازه دهید داستانی را برایتان تعریف کنم:

عصر بود و داشتم از سر کار برمی گشتم، خسته بودم و در ضمن پیش از رفتن به منزل ناچار بودم برای انجام کار دیگری به جایی بروم. از آنجا که گرسنه بودم، تصمیم گرفتم از فرصت کوتاهم استفاده کرده و با یک ساندویچ رفع گرسنگی کنم؛ پس وارد ساندویچ فروشی شدم و ساندویچ خوشمزه ای سفارش دادم و مشغول خوردن شدم که صدای مجادله دو زن، یکی پیر و دیگری جوان، به گوشم رسید.

پیرزن که به هیچ وجه سر و وضع یک گدا را نداشت، به خانم صندوقدار می گفت: «باور کنین من گدا نیستم، مریضم. از بیمارستان برمی گردم. هر چی پول داشتم دادم برای آزمایش و از صبح تا الان ناشتا هستم و هیچی نخوردم و حالا هم گشنمه. فقط یک ساندویچ کوچیک می خوام همین.»

صندوقدار با قیافه ای جدی و خونسرد گفت: «نه خانم، نمی شه. اصرار نکنین. اگر به هر کی بخوایم اینجوری ساندویچ بدیم، باید درِ مغازه رو ببندیم و بریم پی کارمون!» و پیرزن انگار که نمی شنید، باز هم پافشاری می کرد.

نگاهی به به سرتاپایش انداختم. ظاهر مرتبی داشت و کلماتش مودبانه و گزینش شده و نیز لحنش صادقانه بود. دلم به من می گفت حرفش را باور کنم؛ چون در هر حال یک ساندویچ که قابلی نداشت و مهمان کردن او کمترین کاری بود که می توانستم برای یک همنوع در وضعیت او انجام دهم. ساندویچم تمام شده بود و می خواستم بروم؛ اما به طرف صندوق رفتم، قیمت یک ساندویچ را پرداخت کردم و رسید دریافت پول را به پیرزن دادم و در حالی که پیرزن هنوز داشت دعایم می کرد، بی خداحافظی از مغازه بیرون رفتم؛ اما نه راضی بودم، نه خوشحال؛ چرا؟ من که به عشق خدا و بی چشمداشت خواسته بودم به کسی خدمت کنم و حتی قصد خودنمایی هم نداشتم؛ پس چرا حالم خوب نبود؟

زمان زیادی نگذشت که جواب سوالم را پیدا کردم؛ اما افسوس که دیگر فرصت از دست رفته بود و من سوار مترو شده بودم و با سرعت از او دور می شدم. من یک کل را با شلختگی، بی توجهی، شتاب زدگی و بدون توجه به جزییات انجام داده بودم؛ در حالی که اگر غیر از این رفتار کرده بودم، کیفیت این کل، زمین تا آسمان تفاوت داشت.

من برای آن زن ساندویچ خریدم و بدون هیچ حرفی به دستش دادم و رفتم. به احتمال زیاد با خوردن آن ساندویچ سیر می شد و حتی دعایم می کرد اما کار من نقص داشت؛ چون من با او مثل یک شیء رفتار کرده بودم. چه باید می کردم که نکرده بودم؟

عرض می کنم: کارهایی که می توانست این مهمان کردن را توأم با خوشی و رضایت کند؛ یعنی باید به او نزدیک می شدم، دستش را می گرفتم وبا یک لبخند و لحنی آرام، آشفتگی اش را تخفیف می دادم و بعد از اینکه او را روی یک صندلی می نشاندم، مطمئنش می کردم که به نظر من هم او حق دارد و هم خانم صندوقدار؛ چون به وظیفه اش عمل کرده است.

من می توانستم با چند جمله کمتر یا بیشتر به او احساس اعتماد و امنیت بدهم و در نهایت از او خواهش کنم اجازه دهد او را به خوردن یک ساندویچ دعوت کنم و اگر می پذیرفت که به احتمال زیاد اینطور می شد، به جای اینکه خودم نوع ساندویچ را انتخاب کنم، از خودش می پرسیدم که چه ساندویچی میل دارد؛ چون نهایت تفاوت قیمت ساندویچ ها فقط دو سه هزار تومان بود که این هم قابلی نداشت.

باید می پرسیدم آیا نوشابه یا سالاد هم میل دارد؟ و دیگر اینکه باید به او می گفتم منتظر بماند تا غذایش را برایش ببرم. باید غذا را با احترام جلویش می گذاشتم و می گفتم: «نوش جان» و چند دقیقه ای هم می نشستم تا غذا بهتر به دلش بچسبد و در نهایت با عذرخواهی به او می گفتم که دیرم شده است و آنگاه با مهربانی او را به خدا می سپردم و ترکش می کردم.

اما من هیچ کدام از این کارها را نکردم. پول ناقابلی را به صندوقدار پرداختم، با خودخواهی نوع غذا را خودم تعیین کردم، یک قبض به دستش دادم بی آنکه در او احساس انسان بودن ایجاد کنم، بی خداحافظی بیرون آمدم. من حتی به او فرصت ندادم از من تشکر کن و به این نحو از نظر خودش ادای دین کرده باشد. لابد فکر می کردم همین کافی است.

ما معمولا به جزییات توجه نمی کنیم؛ خصوصا در مورد کسانی که به ما نزدیک هستند. شاید فکر می کنیم که «اشکالی ندارد. او خودش می داند!» ولی شاید نداند، دلش بشکند، به او بربخورد، احساس حقارت کند، احساس ناامنی کند و شاید همه چیز در مقابل چشمان حیرت زده ما خراب شود؛ اما هرگز دلیلش را نفهمیم.

چند نفر از شما هنگام صرف شام با خانواده لباس مرتب می پوشد و بوی خوش می دهد؟ چند نفر از شما در دیدار با خویشاوندان و دوستان صمیمی بیشتر شنونده است تا گوینده؟ چند بار در سال برای کسی که دوستش دارید، هدیه می خرید؟ تا چه حد عذرخواهی و تشکر کردن را می دانید و در هفته چند بار از این واژه ها استفاده می کنید؟ آیا تا به حال به کسی که برایتان زحمت می کشد و حق به گردنتان دارد، گفته اید که قدر زحمات او را می دانید و سپاسگزارش هستید؟
جزییات را مغتنم بشمارید؛ چون بیشتر از آنچه فکر می کنید، اهمیت دارند.